... صدای زنگ ساعت شماته دار و پریدن از این کابوس تمام آرزویم شده ... چه کابوس طولانی و لاینقطعی شده این زندگی ... عادت به کاش گفتن ... آرزو کردن ... حسرت خوردن ... ای ... گاه گداری هم شادی ... اما هرچه هست خسته کننده تر از آن است که یک عمر به انتظار نتیجه اش بنشینیم و چون نتیجه ای دشت نمی کنیم کل ماوقع را ماورائی جلوه دهیم و منتظر ادامه ای در عدم باشیم و مرتب پاسخ سئوال منطقی « خب که چی ؟؟؟» را با جواب های مزخرف و گول زنک « بهشت » یا « جهنم » و امثالهم دهیم ...
جرات کیمیایی است دست نیافتنی و جالب تر از آن اینکه این جرات تقبیح شده تا ترس از انتحار ،خود ارزشی نمود کند و الا ... ولی من می گویم : جرات می خواهد تمام کردن زندگی و واقعا کار منطقی ای است ... درست مثل زمانی که فیلم مزخرفی در حال نمایش است و تو از خارج شدن از سالن هراسناکی ... به دو علت ... اول آنکه وجه ابتیاع بلیت ضایع نگردد و دوم آنکه دل بسته به امیدی احمقانه می شوی که شاید بهتر شود ... فقط شاید ... اما آیا تا به حال شده است ؟ ... بدی را دیده ای که بهتر شود ؟؟ ... جهان یک قانون کلی دارد که به جانم حک شده است : « همیشه زنده می میرد » ... « همیشه قایق خنده به گل اشک می نشیند » ... « همیشه سقوط حادث می گردد » ... « جاذبه بیشتر از آن است که صعودی اتفاق افتد !!! » ... حتی اگر بپری و اوج بگیری باز هم با همان دو پایی که پریده ای به زمین خواهی رسید ... و فشاری به زانوانت خاطر نشان می کند که آهای موجود خاکی « بتمرگ » ...
اهاي دلاي ادمايادتونه؟!!
اون روزا رو كه خيلي هاتون هنوز غير از تالاپ تولوپ كاراي ديگه اي هم بلد بودين؟
يادتون هست چه اسون عاشق ميشدين
چه تر و نازك بودين اون موقع ها...با هر خشكسالي محبتي چه پر چين و ترك ميشدين عين كوير!
يادتونه؟؟؟... اون موقع ها حتي بلد بودين گاهي بسوزين.
حالا چتون شده؟ديگه سنگ شدين؟ميگن لنگه ي شما رو با چهار تا تيكه باطري وموتور و پيچ و مهره وامثال هم ساختن ...ديگه به چه دردي ميخورين شماها؟دلي كه نميسوزه ...دلي كه عاشق نميشه...دلي كه نميشكنه... به چه دردي ميخوره؟؟؟ فقط تالاپ تولوپتون گوش قفسه ي سينه مون رو كر كرده بازم دم مشابه مكانيكيتون گرم كه اين همه سر و صدا نداره...حيونكي مثل ساعت تيك تيك ميكنه طفلي چقدر هم بي ادعاست
اهاي دلاي ادما...
ميخوام به شما بگم... نه ولش كن اگه ميفهميدين كه اين جوري نميشدين.
ميپرسي چطوري؟؟؟
همين كه اون دلاي شكسته اون دلاي سوخته و عاشق حالا فقط شدين حمال حيات.خودتون با خودتون اينجوري تا كردين اين تيشه اي بود كه خودتون به ريشهتون زديد
موقع عاشق شدن افسارتون رو دادين دست ماشين حساب عقلتون...
موقع شكستن و اه كشيدن لا ابالي شدين و خودتون رو مخمور واژه ي ((به جهنم)) كردين...
موقع سوختن دلتون رو زدين به درياي بي تفاوتي....
نه خدايي حيف نشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اي تمام عالم هستي. . .
شرب نوشينم...تمام لذت مستي
من ان بيگانه مهجورم
كه ميدانم ... براي تو ... نا جور... ناجورم
تو ان سروي به بستانها
من ان هرزه علف اما...
تمام ديده ام خيره... به سوي تو به ان بالا
به ان قطره به ان شبنم به ان ژاله...
كه گاهي ميكند چكه ...
ز روي تو خبر ارد ... براي اين دل خسته
من ان هرزه علف...من ان بيچاره مسكينم
ز روي تو چه من دورم...
خيالي نيست
هزاران بوسه بر ساقت
من اين پايين تو ان بالا!!!
من در پي خويش بودم
در خواب همي ديدم... پروانه ي معصومي
ديري به چه عظمايي....درها همه پولادي
پروانه ولي... ساكت
از پنجره اي پران سوي دگرين شيشه
دنبال يكي مدخل
افسوس...
درها همه پولادي
از پس هر شيشه... پروانه چه ها ميديد؟!!
ديري به چه عظمايي...شمعهاي بدو اندر
رقصان و چه نوراني!!!
پروانه ولي غمگين
راهي نبودش هيچ ...بان معشوقگه پر شمع
ازكوبش تن بر هر... پنجره و راهي
تن خسته و جان زخمي
افسوس. . .
راهي نبودش هيچ... درها همه پولادي
پروانه به فكر اندر...
در حسرت ديروزش...
كرمي كه چه اسوده . . . روياي پريدن داشت
محبوس همي كرد خويش ... در پيله ي تنهايي
وقتي كه دريد پيله...پروانه شده بود
دلبسته به هر نوري
جان در طلب سوزش
افسوس. . .
راهي نبودش هيچ ...ديري به چه عظمايي... در ها همه پولادي
چه بد نام و چه نا پاكي.....................................تو يك قاب پر از خاكي
تو يك تصوير پر خشي.....................................دلـيل چشم پر اشكـــي
نگاه من نـمــيبيند ............دلـم ديـگر نمي خواهد............محبت را نمي جويم
كــــــــــــــه ميــــــــــدانم تو خـــــود خواهــــــي
............................................................................................
به راهت من نمي اّيــم..................دگـــر عاشـق نمــي مانـــم
كــــــــه ميــــــــدانــم تــو بــيـــــراهـــــــــــــي
..............................................................................................
الا اي مردم دنيــا..........به هوش باشيد............... به گوش باشيد
كـــــــــه ايــن دزدان زنـنـــد دل را ........... فــروشــــــند بي بـهـــــا اّنـــــــــــــرا
.............................................................................................
تــو اي نـازت همه دنيــا به خود كـشــته.........تو اي خـندت همه حيله همه خدعــه
تــو اّن دزدي...
كــــــــــــــه دل را بـي هــوا بــــــــــــردي
دلـم بـر دسـت تـو مــيزد.................. هـزاران بـوسه پنــهاني
همان هنگام كه تـو او را...................ز كف مســتانه مـيــــــدادي
تـو مخمـــور كدامين مي...
چنينن خـوش خوش خوشك مستي...............در قـلبـم چــرا بســـتي...
ز ِاّدم تــو چــه كم هســتي؟
كـــــــــــــــه زين ســان با دلم كـــــــــــــردي
تو ان اغاز بي پايان!!!
بر ان عشق و بر ان قصه......بر ان دلواپسي هاي دل خسته
همه قصه ز ان شيرين لبخند هاي پر غمزه . . .
ز ان مژگان زهر الود و بسي عشاق... به زهر جذبه ي خويش كشته
شد اغاز و......حكايت همچنان باقيست!!!
بيا مرا ببين . . . .
هنوز جاي قدمهايت را مينگرم. . .
محو در انتهاي مسير اخرين قدم . . .
هنوز ترا ميجويم . . .
كوير تنهايي من با تو ايا سبز ميشود؟. . .
من ارزو هايم جان سپرده اند. . .
به شنيدن يك نه!. . .
من در من نيز مرد و هيچ شد . . .
خاموش!!
من در ان كابوسم...
من در ان وهم خشونت بار...قتلها ميسازم
سر هر ثانيه از عمرم را....
بي هدف...
خشمگين...
ميكنم از تن تاريخ حياتم منفك!!!
من نه اين جرم به فرمان خرد ميدانم...
همه از جبر فلك...
جور زمان...
بيــــــداد است
چون كه من يابم ترا...
قصه هايت گويم و اگاه مي سازم ترا...
شعركي...
اوازكي...
سرميدهم....
يا كه با يك اه جان سوز ...
از ته دل...
با تمام عشق ..ميخوانم ترا...
گوش تو پر ميكنم...
از صداي شكوه هاي اين نگاه عاشقم...
من نگاهم ميسرايد جاي لب...
قصه ها جان ميدهد از عشق تو در قلب من
...صداي قدمهايت چه پر صلابت اكنده فضا را....؟
...پر صلابت تر قدم بردار....فضاي بيكسي هايم...
گوش به صداي قدمهاي تو سپرده.